|
تو به اندازه ي تنهایي من خوشبختي * من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
|
بعد از ۴ ماه . . . . .
درس دارم چي كار كنم . . . .
اصلا وقتش نبود. . . . .
حوصلشم نداشتم . . . .
از همتون ممنون . . . . .

كاش...
کاش در ظلمت شب
در همان لحظه که مهتاب به خود ميپيچد
و همانجا که سکوت
شکل حادثه از درد به خود ميگيرد
کاش يک لحظه فقط چهره ي تار اتاق
روشن از نور وجود تو شود
و تو انباشته از بودنها
در کنارم باشي
و دلم با تو در آن تنهايي
يک دم از شوق نگيرد آرام

گاهي وقتا كر باشيد( قديميه ديگه ،فحش نديد)
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان يکي از آنها به داخل گودال عميقي افتاد
بقيه ي قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند که گودال چه قدر عميق است
به قورباغه ي ديگر گفتند که ديگر چاره اي نيست . تو به زودي خواهي مرد
قورباغه اين حرفها را ناديده گرفت و با تمام توانش کوشيد که از گودال بيرون بپرد
اما قورباغه هاي ديگر دائما بهاو مي گفتند که دست از تلاش بردار
چون نمي تواني از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر مي کرده که
ديگران او را تشويق مي کنند
فردا دير است....
من نگفتم تو دنيايم هستي
چون نبودي
نگفتم بي تو مي ميرم
چون نمي مردم
نگفتم زندگي من هستي
چون نبودي
نگفتم جز تو كسي را ندارم
چون داشتم
من.......
من راست مي گفتم
و تو......
تو رفتي به دنبال او
او كه مي گفت برايت مي ميرد
او كه مي گفت تمام دنيايش هستي
زندگي اش هستي
همه كسش هستي.......
رفتي..........
و من مي بينم گريه ات را
سوختنت را
مردنت را
براي او ......
ولي او ............
اين بار من مي گويم :
من........
من بي تو مي ميرم
راست مي گويم مانند هميشه
اين بار باور كن
برگرد.....
همين امروز
فردا دير است................

بابا نوئل (حتما بخونيد)
از دودکش بخاري که پايين مي اومد حسابي مراقب لباسهاي قرمز و تميزش بود
به خصوص با اون کلاه دراز منگوله دارش خيلي دوست داشتني شده بود
بين راه يه بار ديگه ليست کارهاي اون شب رو مرور کرد
دقيقا 1532 بچه اون شب منتظرش بودن ، بايد کادوهاي سال نوي همه رو تا صبح به دستشون مي رسوند
شب پرکاري بود ، ديگه بيشتر از اين معطل اش نکرد
از دودکش پايين اومد و از اتاق ها آروم و بي صدا عبور کرد تا به اتاق مورد نظر رسيد
دستش رو توي کوله ي قرمز و سنگينش فرو برد و به دنبال چيزي که مي خواست گشت
بعد آروم و بي صدا جعبه اي کوچيک رو توي کفش دخترک گذاشت و از خونه خارج شد
سوار درشکه شد و گوزن ها رو هي کرد ، حالا بايد به 1531 خونه ي ديگه سر مي زد
خونه ها رو يکي يکي مي گشت و توي کفش ها آرزوهاي کودکانه ي بچه ها رو مي ذاشت
و مي گشت و مي گشت و مي گشت
کم کم هوا داشت روشن مي شد و پايان کار پاپانوئل فرا مي رسيد
اما هنوز يه هديه ي ديگه مونده بود ، يعني کسي رو از قلم انداخته ؟! نه ، ممکن نبود
تو هر خونه اي که بچه اي زندگي مي کرد و کنار هر تختي که کفشي جفت شده بود هديه اي قرار داشت
اما هنوز يه هديه باقي مونده بود ، پس پاپانوئل معطل اش نکرد و دوباره به تموم خونه ها سرک کشيد
ـ سلام پاپانوئل ، چرا اينقدر دير اومدي ؟ از اول شب تا الان منتظرتم ، ديگه داشت کم کم خوابم مي برد
پاپانوئل نگاهي به پسرک انداخت ، بعد در حالي که سعي مي کرد خودش رو آروم و مهربون جلوه بده پرسيد
ـ پس کفشهات کو ؟ چرا جفتشون نکردي ؟ آخه فکر نکردي چه جوري پيدات کنم ؟
ـ چيزي رو که مي خواستم آوردي ؟
پاپانوئل که از خستگي توان ايستادن نداشت ، ديگه نتوست بيشتر از اين جلوي خودش رو بگيره
ـ جواب منو بده ، پرسيدم چرا کفشهاتو کنار تختت جفت نکردي ؟
تو اين همه سالي که مشغول اين کارم پسري به بي انظباطي تو نديده ام ، آخه چرا فکر منو نمي کني ؟
چقدر دنبال تو بگردم ؟ تازه اونم شب عيد ... اصلا تقصير من بود که اين شغل رو انتخاب کردم
هيچ چيز سخت تر از کار کردن با بچه ها نيست
اونم بچه هاي بي انظباطي مثل تو ... دوست دارم هرچه زودتر بازنشسته بشم تا از شر همتون راحت شم
من پيرمرد با اين سن و سالم از بس راه رفتم نمي تونم روي پاهام بند شم
پسرک که تا اون لحظه سرش رو پايين انداخته بود ، ناگهان بغضش ترکيد و وسط حرف پاپانوئل پريد
ـ بازم خوش به حالت که پايي براي راه رفتن داري
سپس در حالي که زير پتو دراز کشيده بود ، تکوني به خودش داد
پتو رو کنار زد و پاپانوئل از خجالت بر جاش خشک شد

من از او بهترم
من سلامش مي كردم
جوابم را نمي داد
خيلي مغرور و بي ادب است
او از من كوچك تر است ، اصلا او بايد سلام كند
من شبها در ياد او بودم
دلم برايش تنگ مي شد
گاهي گريه مي كردم
ولي او........
نه در ياد من بود
نه دلش تنگ مي شد
نه گريه مي كرد
دريغ از قطره اي اشك........
او خيلي بي احساس است
من برايش آرزوي خوشبختي مي كردم
او براي من آرزوي مرگ........
من نمي خواستم او تنها باشد
ولي او از تنهايي من يك سراغ ساده هم نمي گرفت
او خيلي ......... خيلي.......
كاش دلم مي فهميد
من از او خيلي بهترم
كاش مرا باور مي كرد
دلِ من
دلَكِ بي كسِ من
دست از سرم بردار
او مرا دوست ندارد..........
باور كن من از او بهترم
***

دزد توئي يا او ؟
يک شب در فرودگاه ، زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود
زن براي اينکه يک جوري اين وقت را پر کند به کتابفروشي فرودگاه رفت و کتابي گرفت
سپس پاکتي کلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست
زن غرق مطالعه بود ، که ناگاه متوجه مردي شد که در کنار او نشسته بود و بدون هيچ شرم و حيايي
يکي دو تا از کلوچه هاي او را برداشت و شروع به خوردن کرد
زن براي اينکه مشکل و ناراحتي اي پيش نيايد چيزي نگفت و اصلا به روي خود نياورد و همچنان که به مطالعه ادامه ميداد
هر از چند گاهي ... کلوچه اي را هم برميداشت و ميخورد
زن به ساعتش نگاهي انداخت و متوجه شد که
دزدِ بي چشم و رو پاکت کلوچه اش را تقريبا خالي کرده است
هرچه ميگذشت زن خشمگين تر ميشد
با خود انديشيد که اگر من آدم بخشنده و خوبي نبودم
بي هيچ شک و ترديدي تا بحال چشمش را کبود کرده بودم
با هر کلوچه اي که زن از توي پاکت برميداشت ، مرد نيز برميداشت
وقتي که فقط يک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ، زن ماند که چه کند
که ناگهان متوجه شد آن مرد در حاليکه لبخندي بر چهره اش نقش بسته بود
آخرين کلوچه را از پاکت برداشت
آنرا نصف کرد و در حاليکه نصف کلوچه را بطرف زن دراز ميکرد
نصف ديگر را توي دهانش گذاشت و خورد
زن با عصبانيت نصف کلوچه را از دست مرد قاپيد و پيش خود گفت:
اوه ، عجب آدم نفهمي !!! ... مردک خجالت نميکشه
دزدي که ميکنه ... هيچ ... حتي يک تشکر خشک و خالي هم نکرد
اين زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اين چنين آزرده خاطر شده باشد ، به همين دليل ، وقتي پرواز او را اعلام کردند
از ته دل نفس راحتي کشيد و وسايلش را جمع کرد و بدون آنکه حتي نيم نگاهي به دزد نمک نشناس بيفکند
راه خود را گرفت و رفت
زن سوار هواپيما شد و در صندلي اش آرام گرفت
سپس دنبال کتابش گشت ، تا چند صفحه باقيمانده را نيز به اتمام برساند
دستش را که توي کيفش برد ، متوجه شد که چيز ديگري در کيفش ، غير از کتاب هم هست
آنرا بيرون آورد
آنچه که او در جلوي چشمانش ديد ، پاکت کلوچه سربسته اي بود که يکي دو ساعت پيش خريده بود
(بازم ميگم ، زود قضاوت نكن)

تصور كن
فقط تصور كن
روزي بيايد كه ديگر باران نبارد!!!
تصور كن درياها ساحلي نداشته باشد!
خورشيد غروب نكند!
غم از خانه ي دلها رخت بر بندد!
تنهايي نباشد!
درِ قفس ها باز شود!
گيتار نباشد!
نيمكت نباشد!
شب هرگز نيايد!
در آسمان پرنده پر نزند!
در هيچ كجاي دنيا رزِ قرمز نرويَد!
چشم هيچ كسي سياه نباشد!
شمع نباشد!
پروانه نباشد!
جنگلي نباشد!
هيچ كوهي وجود نداشته باشد!
اشك نباشد!
كسي نتواند بگريد!
خون نباشد ، ارتفاعي وجود نداشته باشد!
كسي نتواند خودكشي كند!!!
فقط تصور كن
هيچ كدام نباشد!
آن وقت عشق چه خواهد بود!؟؟؟
با چه نشانش مي دهي؟؟؟
باران؟
نيمكت؟
گيتار؟
يا تك درخت؟
عاشق چه چيزي را به رخ معشوق خواهد كشيد ؟؟؟
تنهايي اش را!؟
غمش را!؟
بي خوابي شبهايش را!؟
تصور كن...........
شايد عشق چيز ديگري باشد..........
***

عشق واقعي
استاد شاگردش را به کنار درياچه اي برد و گفت
امروز به تو ياد مي دهم که عشق واقعي چيست
از شاگردش خواست تا همراهش وارد درياچه شود
بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زير آب برد
يک دقيقه گذشت
اواسط دقيقه دوم
پسرک با تمام قوا دست و پا مي زد
تا خودش را از دست استادش رها کند و به سطح آب بيايد
بعد از دو دقيقه ، استاد او را رها کرد
پسرک که نزديک بود از نفس بيافتد ، به روي آب آمد
فرياد زد
نزديک بود مرا بکشيد
استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت
نمي خواستم بکشمت
اگر مي خواستم ، ديگر اينجا نبودي
فقط مي خواستم بدانم وقتي زير آب بودي چه احساسي داشتي
احساس کردم دارم مي ميرم
تنها چيزي که در زندگي مي خواستم ، کمي هوا بود
دقيقا همين است
عشق واقعي تنها وقتي ظاهر مي شود که تمنائي داشته باشيم
و اگر به آن نرسيم ، بميريم

کجاست؟؟؟
گمش کردید؟؟؟؟
كجاست آن كه بي او ، همگي مي مرديد؟
حسش نمی کنم ، صدايش را نمي شنوم!!!
چه طور از دستش داديد؟؟؟!!!
چه به سرش آورديد؟؟؟
چرا نمي فهميد اگر آن را نداشته باشيد هيچ نداريد؟؟!!
وقتي آن رفت همه چيز را برد
عشق را ، صداقت را ، مهرباني را ،
آه ، آه ، و هزاران آه..........
دلم به حالتان مي سوزد
چرا از دست داديدش؟؟؟؟!؟!!؟
مي دانيد از چه مي گويم....
مي دانيد.....
آي مردم ، آي من ، آي تو
قلب..............
قلبتان كو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

***
حلقه
دخترک خنده کنان گفت که چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه که انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه که در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دريغا که مرا
باز در معني آن شک باشد
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي که به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر
زن پريشان شد و ناليد که واي
واي اين حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است
(فروغ فرخزاد)
(به راستي بر سر خوشبختي چه آمد؟)

شيطان هست يا نيست؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:بله او خلق کرد
استاد پرسيد:آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد:بله, آقا
استاد گفت:اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد
چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست
خدا نيز شيطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد . استاد با رضايت از خودش خيال کرد
بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت:استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟
استاد پاسخ داد:البته
شاگرد ايستاد و پرسيد:استاد, سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد:اين چه سوالي است البته که وجود دارد
آيا تا کنون حسش نکرده اي؟
شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند
مرد جوان گفت
در واقع آقا, سرما وجود ندارد
مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست
هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد
و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شيئي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد
صفر مطلق نبود کامل گرماست
تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند
سرما وجود ندارد
اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد:استاد تاريکي وجود دارد؟
استاد پاسخ داد:البته که وجود دارد
شاگرد گفت
دوباره اشتباه کرديد آقا تاريکي هم وجود ندارد
تاريکي در حقيقت نبودن نور است
نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان
در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست
و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد
اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد
يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد
شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟
تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟
تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد:آقا, شيطان وجود دارد؟ زياد مطمئن نبود
استاد پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بيني
او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود
او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد
اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست
و آن شاگرد پاسخ داد: شيطان وجود ندارد آقا
يا حداقل در نوع خود وجود ندارد
شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست
درست مثل تاريکي و سرما
کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد
خدا شيطان را خلق نکرد
شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند
مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد
(شیطانی وجود نداره ، فقط سعي كن هرگز نبودِ خدا رو حس نكني)

***
عشق ، ازدواج
شاگردي از استادش پرسيد:
عشق چيست؟
استاد در جواب گفت به گندم زار برو
و پر خوشه ترين شاخه را بياور
اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که
نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت
استاد پرسيد: چه آوردي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد
هيچ هر چه جلو مي رفتم
خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم
و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين
تا انتهاي گندم زار رفتم
استاد گفت عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد که
به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور
اما به ياد داشته باش که باز
هم نمي تواني به عقب برگردي
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت
استاد پرسيد که شاگرد را چه شد
و او در جواب گفت
به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم،
انتخاب کردم
ترسيدم که اگر جلو بروم
باز هم دست خالي برگردم
استاد باز گفت ازدواج هم يعني همين!!!!
***
حکم = اعدام ، جرم = عشق


از همان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
آدميت مرد
از همان روزي که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب...گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ...آدميت برنگشت
قرن ما، روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبيها تهيست
صحبت از مردانگي ، پاکي ، مروت..ابلهيست
من که از پژمردن يک گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناري در قفس
از غم يک مرد در زنجير
حتي قاتلي بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
مرگ او را از کجا باور کنم!؟
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
واي...جنگل را بيابان مي کنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است
***
کاش انسانیت برمی گشت
کاش برمی گشت
کاش.....
***
یه شعر جالب ، قابل توجه دختراي زشت!!!
خدايا بشکن اين آئينه ها را
خدا يا بشكن اين آئينه ها را
كه من از ديدن آئينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن نا گزيرم
از آن روزيكه دانستم سخن چيست
همه گفتند: اين دختر چه زشت است
كدامين مرد ، او را مي پسندد؟
دريغا دختري بي سرنوشت است
چو در آئينه بينم روي خود را
در آيد از درم، غم با سپاهي
مرا روز سياهي دادي ،اما
نبخشيدي به من چشم سياهي
به هر جا پا نهم ، از شومي بخت
نگاه دلنوازي سوي من نيست
از اين دلها كه بخشيدي به مردم
يكي در حلقه گيسوي من نيست
مرا دل هست ، اما دلبري نيست
تنم دادي ولي جانم ندادي
بمن حال پريشان دادي، اما
سر زلف پريشانم ندادي
به هر ماه رويان رخ نمودند
نبردم توشه اي جز شرمساري
خزيدم گوشه اي سر در گريبان
به درگاه تو ناليدم بزاري
چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان
همه گويند: كه او مردم گريز است
نميدانند، زين درد گرانبار
فضاي سينه من ناله خيز است
به هر جا همگنانم حلقه بستند
نگينش دختر ي ناز آفرين بود
ز شرم روي نا زيبا در آن جمع
سر من لحظه ها بر آستين بود
چو مادر بيندم در خلوت غم
ز راه مهرباني مينوازد
ولي چشم غم آلوده اش گواهست
كه در اندوه دختر مي گدازد
به بام آفرينش جغد كورم
كه در ويرانه هم ، نا آشنايم
نه آهنگي مرا ،تا نغمه خوانم
نه روشن ديده اي ، تا پرگشايم
خدايا ! بشكن اين آئينه هارا
كه من از ديدن آئينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن ناگزيرم
خداوندا! خطا گفتم ، ببخشاي
تو بر من سينه اي بي كينه دادي
مرا همراه روئي نا خوشايند
دلي روشنتر از آئينه دادي
مرا صورت پرستان خوار دارند
ولي سيرت پرستان ميستايند
به بزم پاكجانان چون نهم پاي
در دل را به رويم مي گشايند
ميان سيرت وصورت ،خدايا
دل زيبا به از رخسار زيباست
بپاس سيرت زيبا ، كريما
دلم بر زشتي صورت شكيباست
فقط زيبايي ظاهري مهم نيست
(يه كم فكر كن ، تو چيزهاي با ارزش تر داري)

خدا را سپاس كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است
خدا را سپاس كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم
خدا را سپاس كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام
خدا را سپاس كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم
خدا را سپاس كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم
خدا را سپاس كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم
خدا را سپاس كه جاي براي پارك نمودن پيدا كردم.اين يعني اتومبيلي براي سوار شدن دارم
خدا را سپاس كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم
خدا را سپاس كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم
خدا را سپاس كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم
خدا را سپاس كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم
خدا را سپاس كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم .اين يعني من هنوز زنده ام
هميشه به همه چيز مي شه اين جوري نگاه كرد
يه داستان خيلي جالب كه واسه ناپلئون اتفاق افتاده
به هنگام حمله ي ناپلون به روسيه دسته اي از سربازان او
در مرکز شهر کوچکي از ان سرزمين هميشه برف در حال جنگ بودند
ناپلون به طور اتفاقي از سواران خود جداميافتد
و گروهي از قزاقان روسي رد او را ميگيرند
و در خيابانهاي پر پيچ و خم شهر به تعقيب او ميپردازند
ناپلون که جان خود را در خطر ميبيند پا به فرار ميگذارد
و سر انجام در کوچه اي سراسيمه وارد يک دکان پوست فروشي ميشود
او با مشاهده ي پوست فروش ملتمسانه و با نفس هاي بريده بريده فريادميزند
کمکم کن جانم را نجات بده کجا ميتوانم پنهان شوم؟
پوست فروش ميگويد
زود باش بيا زير اين پوستينها
و سپس روي ناپلون مقداري زيادي پوستين ميريزد
پوست فروش تازه از اين کار فارغ شده بود
که قزاقان روسي شتابان وارد دکان ميشوند
و فرياد زنان ميپرسند
او کجاست؟ما ديديم که او امد تو
قزاقان عليرغم اعتراضهاي پوست فروش
دکان را براي پيدا کردن ناپلون زير و رو ميکنند
انها تل پوستين ها را با شمشيرهاي تيز خود سيخ ميزنند
اما او را نميابند سپس راه خود را ميگيرند و ميروند
ناپلون پس از مدتي صحيح و سالم از زير پوستينهابيرون ميخزد
در همين لحظه محافظان او از راه ميرسند
پوست فروش رو به ناپلون کرده و محجوب از او ميپرسد
ببخشيد که همچين سوالي از شخص مهمي چون شما ميکنم
اما ميخواهم بدانم که اون زير با علم به اينکه
لحظه ي بعد اخرين لحظات زندگيتان است چه احساس داشتيد؟
ناپلون قامتش را راست کرده
و در حالي که سينه اش را جلو ميداد خشمگين ميغرد
تو به چه حقي جرات ميکني که همچين سوالي از من بپرسي؟
سرباز اين مردک گستاخ را ببريد چشماشو ببنديد و اعدامش کنيد
من خودم شخصا فرمان اتش را صادر خواهم کرد
محافظان بر پيکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود ميبرند
و سينه کش ديوار چشمان او را ميبندند
پوست فروش نميتواند چيزي ببيند
اما صداي ملايم و موجدار لباسهايش را در جريان باد سرد ميشنود
او برخورد ملايم باد سرد بر لباسهايش
خنک شدن گونه هايش و لرزش غير قابل کنترل پاهايش را احساس ميکند
سپس صداي ناپلون را ميشنود
که پس از صاف کردن گلويش به ارامي ميگويد
............آماده.............هدف
در اين لحظه پوست فروش
با علم به اينکه تا چند لحظه ي ديگر همين چند احساس را نيز از دست خواهد داد
احساسي غير فابل وصف سر تا سر وجودش را در بر ميگيرد
و قطرات اشک از گونه هايش فرو ميغلتد
پس از سکوتي طولاني پوست فروش صداي گامهاي را ميشنود
که به او نزديک ميشوند
سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر ميدارند
پوست فروش که در اثر تابش ناگهاني نور خورشيد
هنوز نيمه کور بود در مقابل خود ناپلون را ميبيند
که با چشماني نافذ و معني دار
چشماني که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او مينگرد
آنگاه ناپلون به سخن آمده و به نرمي ميگويد
(حالا ميفهمي که چه احساسي داشتم؟)